تبليغاتX
هوزان

هوزان

سخن از ماندن نیست
من و تو رهگذریم
راه طولانی و پرپیچ و خم است
همه باید برویم تا افق های وسیع
تا آنجا که محبت پیداست .
 
 
 
ضربه به ضربه  قدم به قدم
ای مسافر راهی وجود ندارد .
راه با راه رفتن ساخته می شود .
اگر شما به پشت سرتان نگاهی بیاندازید
تمام چیزی که خواهید دید  علامت هایی از افرادی هستند
که روزی پاهایشان این راه را درنوردیده است .
ای مسافر  راهی وجود ندارد
راه با راه رفتن ساخته می شود .
                     
                       آنتونیو ماچادو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 10:48  توسط کارو  | 

صبورم

زچشمت اگرچه که دورم هنوز *** پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
اگــر غصه بارید از مـاه و سال *** به یاد گذشته صبورم هنوز
شـکستند اگر قاب یــاد مــرا *** دل شیشه دارم بلورم هنوز
ســفر چاره دردهایم نـشد *** پر از فکر راه عبورم هنوز
سـتاره شدن کار سختی نبود *** گذشتم ولی غرق نورم هنوز
پــر از خاطرات قشنگ توام *** پر از یاد و شوق و مرورم هنوز
اگر کوک ماهور با ما نســاخت *** پر از نغمه پاک شورم هنوز
«قبول است عمر خوشی ها کم است ٫ ولی با توام پس صبورم هنوز»
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 10:37  توسط کارو  | 

فرهنگ لغط

LingvoSoft Dictionary 2006
English <-> Farsi for W

یه دیکشنری گیر اوردم عالي. توسط يه شرکت ناشناخته تازگي ها ساخته شده که فکر کنم همه بي خياله بابيلون بشن. انگلیسی به فارسی و بر عکس رو انجام مي ده . مثل دیکشنری آریانپور میمونه با حجم نزدیک به دو و نیم مگابایت .قیمت این دیکشنری فوق العاده چیزی حدید ۲۰۰ دلار هستش .دوستان برنامه رو از طريق فايل زير کرک کرده و در صورت نياز اين سريال رو وارد کرده. همه اعداد رو 0 زده و 3 تاي آخر رو 9. موفق باشيد

 لینک دانلود  l  حجم :2 مگابايت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 10:31  توسط کارو  | 

هفت سخن از بزرگان

ایران:
> عشق حقيقى در پى پاداش نيست، اما لياقتش را دارد.
آگوستين قديس
>شما روح خود را با محقق ساختن سرنوشتتان تغذيه مى كنيد.
هرولد كوشنر
>كسى كه بر نفس خود غلبه نكرد بر هيچ چيز غالب نخواهد شد.
زرتشت
> تنها كسى كه با وظيفه اش روبروست مى داند چه مشكلاتى سر راهش است.
جورج برنارد شاو
> برده آن كسى است كه خود را آزاد مى پندارد، بى آنكه آزاد باشد.
گوته
> آدمى به ندرت آماده است تا رنج ديگرى را تصديق كند.
داستايوفسكى
> تفاوت زيادى ميان خطر و ترس وجود دارد. آنها را با هم اشتباه نگيريد.
پائولو كوئي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 10:20  توسط کارو 

اسکی در بيابان های سوزان دوبی

اسکی در بيابان های سوزان دوبی

مدتی است که در شهر دوبی چيزهای عجيب و غريب زيادی به دست انسان ساخته می شود. از جزاير نخل گونه دوبی گرفته تا بلندترين برج جهان. اما بتازگی پروژه جديد و جذابی در اين شهر افتتاح شده که نظر بسياری را بسوی خود جلب کرده است و آن، برف واقعی و پيست اسکی در وسط بيابانی است که در تابستان دمای هوای آن به بيش از ۵۰ درجه سانتيگراد می رسد.
زندگی در چنين آب و هوايی برای مدت طولانی حتی بعضی از ايرانيان مقيم دوبی را هم با برف و سرما غريب و نا آشنا کرده که برای مثال خود من جزو اين گروه هستم.
چند باری برای ديدن اين پيست اسکی که در کنار يکی از بازارهای خريد دوبی قرار گرفته به آنجا رفتم و از پشت شيشه نگاهی به برف زيادی که در آن طرف شيشه قرار گرفته بود انداختم.
در اين حال ديدن مردمی که در فاصله يک متری من قرار گرفته بودند و از شدت سرما می لرزيدند برای تماشاگری مثل من کمی خنده دار به نظر می رسيد. از روی حس کنجکاوی تصميم گرفتم که برای يکبار هم که شده حس قرار گرفتن در ميان برف را در آنسوی شيشه ها تجربه کنم.
بعد از تهيه بليط ورودی، بازديدکنندگان به محلی برای تعويض لباس و گرفتن پوتين، کاپشن و لوازم اسکی هدايت می شوند تا برای ورود به زمستانی برفی آماده شوند. تصور سرمای داخل محوطه برای بسياری از تازه واردان سخت است اما به هر حال همه سعی می کنند که تا حد امکان لباس گرمی به تن داشته باشند.
به محض ورود به محوطه پيست اسکی به يکباره دمای هوا تا چند درجه زير صفر پايين می رود و مردم با محيطی شبيه قطب با تونل های برفی و مجسمه های يخی روبرو می شوند. سپس بعد از گذر از اين تونل ها به محوطه اصلی پيست اسکی وارد می شوند.
اين پيست دارای پنج شيب متفاوت است که از نظر مسافت و سختی اسکی در آنها با هم فرق دارند. همچنين اين پيست اسکی دارای يک پارک برفی بزرگ می باشد که تمامی افراد خانواده و آنهايی که آشنايی لازم با ورزش اسکی ندارند می توانند در اين پارک به تفريح بپردازند.
نکته جالبی که توجه بسياری از مردم را به خود جلب کرده واقعی بودن برف داخل پيست است. روزانه ۳۰ تن برف برای اين پيست تهيه می شود. اين برف با استفاده از تکنيک ساده ای ساخته شده که دقيقا مثل بوجود آمدن برف واقعی در طبيعت است.
ابتدا آب طبيعی را که هيچ ماده شيميايی به آن اضافه نشده در خنک کننده های مخصوصی سرد و سپس اين آب را از طريق لوله هايی که در سقف ها قرار گرفته به بيرون پخش می کنند. قطرات آب سرد وقتی به داخل محوطه با دمای ۸- سانتيگراد وارد می شوند خود به خود به برف تبديل و از سقف به روی پيست اسکی می بارند. همانطوری که در طبيعت برف به وجود می آيد اما با کمی کمک.
اين پيست اسکی در حقيقت بزرگترين يخچالی هست که به دست انسان ساخته شده. با داشتن ديوارهايی با قطر ۵ متر، ۲۳ کولر و دستگاه تهويه قوی و لوله های گاز که در زير پيست تعبيه شده اند (شبيه به لوله های پشت يخچال) هميشه دمای هوای داخل محوطه در ۱- درجه سانتيگراد نگه داشته می شود تا بازديدکنندگان بتوانند يک زمستان سرد را تجربه کنند.
همچنين در کنار اين پيست اسکی کلاس های متعددی برای علاقه مندان به ورزش اسکی برگزار می شود تا کسانی هم که تا به حال اسکی نکرده اند و با اين ورزش آشنايی ندارند بتوانند مهارت های لازم را آموزش ببينند.
ارتفاع اين پيست ۸۵ متر (تقريبا مساوی با يک ساختمان ۲۵ طبقه) و عرض آن ۸۰ متر می باشد که مساحتی به اندازه ۳ زمين فوتبال را در بر می گيرد. اين پيست می تواند روزانه ۱۵۰۰ ميهمان را پذيرا باشد.
همچنين در کنار اين پيست، فروشگاه های متعددی برای خريداران لوازم اسکی شروع به فعاليت کرده اند.
مجموعه عکسی از پيست اسکی دوبی را مي توانيد در انتهاي خبرنامه (بخش گزارش تصويري) ببينيد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 8:46  توسط کارو  | 

اگه دو تا مرد طالب يه زن باشن توي مملکتهاي مختلف چي به سر اين سه نفر مياد؟

اگه دو تا مرد طالب يه زن باشن توي مملکتهاي مختلف چي به سر اين سه نفر مياد؟

توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست
توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن
توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه
توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه
توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه
توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه
توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه
توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن
توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه
توي آمريکا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه
توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 8:17  توسط کارو 

جاسوسی تمامی فعالیت های سیستم توسط نرم افزار کوچک Perfect Keylogger 1.62
 

با خبر شدن از اتفاقاتی که در سیستم در زمان حضور نداشتن می افتد برای خیلی از کاربران می تواند جالب باشد , اینکه چه کسانی با سیستم کار و چه کارهایی کرده اند و .............

Perfect Keylogger نرم افزاری کوچک و قدرتمند از شرکت BlazingTools , به شما امکان جاسوسی کامل سیستم و ضبط تمامی رخداد ها و فرستان گزارش را برای شما در هر نقطه از دنیا می دهد !

ویژگی های کلیدی جاسوس Perfect Keylogger :

محیطی آسان و ساده برای کار که حتی تازه کار ها نیز از پس آن بر خواهند آمد .

اجرا و انجام فعالیت جاسوسی به گونه ای کاملا مخفی .

نصب , Update و Uninstall از راه دور .

ثبت پسوردهای وارد شده در هر نرم افزاری در محیط ویندوز ( مخصوصا تمامی مسنجر ها ) .

نظارت و کنترل تصویری توسط گرفتن تصاویری از محیط ویندوز و ثبت آن برای شما .

ثبت تمامی وب سایتهای مشاهده شده .

ثبت تمامی مکالامات و گفتگو های اینترنتی مانند AOL/AIM/Yahoo/ICQ  Messenger .

ثبت پسوردهای Webmail ها و سایر اطلاعات مهم اینترنتی !

کنترل کلیپ بورد ویندوز .

توانایی Upload تمامی گزارش های ذخیره و ثبت شده در یک FTP Server و یا فرستادن آنها از طریق Email به شما .

مخفی از دیدگاه StartUp ویندوز و نرم افزارهای Firewall !

نظرارت و کنترل تمامی Account ها و User های یک ویندوز چه پسورد را داشته باشید و چه نداشته باشید .

ثبت پسورد Login کاربری تمامی ویندوز ها !

ثبت تمامی کلیدهای تایپ شده و یا کلید های تایپ شده در نرم افزار های دلخواه شما .

و ..............

برای مشاهده ی جزییات کامل در مورد این نرم افزار به این صفحه از سایت مراجعه کنید !

Perfect Keylogger را میتوانید از اینجا :

دانلود کنید نسخه ی 1.62 را با حجم 542 کیلوبایت

تصاویری از محیط نرم افزار

Translate To English


برای کرک برنامه اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 8:16  توسط کارو  | 

عاشقانه

walk with me in love
عاشقانه همراه من
گام بردار

Talk to me
about what you cannot say to others
به من از آن بگو
كه توان گفتنتش را به ديگري نداري

Laugh with me
even when you feel silly
بامن بخند
حتي آنگاه كه احساس حماقت ميكني

Cry with me
when you are most upset
بامن گريه كن
آنگاه كه در اوج پريشاني هستي

Share with me
all the beautiful things in life
تمام زيباييهاي زندگي را بامن شريك باش

Fight with me
against all the ugly things in life
در كنار من
با تمام زشتي هاي زندگي ستيز كن
Create with me
dreams to follow
با من
روياهايي را بيافرين تا به دنبال آنها برويم
Have fun with me
in whatever we do
در شادي هرچه ميكنم شريك باش
Work with me towards common goals
براي رسيدن به آرزوهامان
ياري ام كن

Dance with me
to the rhythm of our love
با آهنگ عشقمان با من برقص

Walk with me throughout life
بيا درسراسر زندگي در كنار هم گام برداريم

Let us hug each other
at every step in our journey
forever
in love

بيا تا ابد در هرقدم از اين سفر يكديگر را عاشقانه در آغوش گيريم
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 9:1  توسط کارو  | 

پروانه خيال

پروانه خيال
وقتي شبيه آينه ها مهربان شدي
من يك ستاره ماندم،تو كهكشان شدي
غمگين و دلشكسته به راهت نشسته ام
از آن شبي كه خاطره اي بي نشان شدي
با من سخن بگو كه منم آشناي تو
اي آشنا كه با دل من همزبان شدي
مي بينمت كه پشت تن بوته هاي ياس
پروانه خيال مرا آشيان شدي
وقتي نشست مهر نگاهت به جان من
چو عشق در خزان دلم جاودان شدي
 
 
امشب مي خواهم راز سر نوشتم را از نورهاي سپيد
 
مهتاب بپرسم،مي خواهم عاشق ترين ستاره قلبم
 
را در وجودم بيابم و آوازم را با تارهاي دلنشين
 
عشق طنين انداز كنم،گمگشته من در مرزهايي
 
دور از دلتنگي پرسه مي زند،اما افسوس كه ترديد
 
من دريايي است بي كران كه موجهايش حاصل
 
سيل اشكي است در غروبهاي دلتنگي.ياد تو در
 
همه شبهاي من مي درخشد،وقتي به افقهاي روبرو
 
نگـاه مي كنـم نـور تـو را مـي بـينم كـه حـتي
 
گمنام ترين قسمت هاي زمين را روشن كرده است.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 9:0  توسط کارو  | 

درس هاي زندگي

درس هاي زندگي

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم.

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد حتي اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته محروم مي كند.

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت جاذبه مرد است و جاذبه قدرت زن.

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد بلكه چيزي است كه خود مي سازد.

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم .بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان ميدهد.

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان است و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما هرگز بدون ايثار نمي توان عشق ورزيد.

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز بعد از آن چه لازم است آن چه را نيز ميل دارد بخورد.

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست. بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است.

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است . به رشد و تكامل خود ادامه مي دهد و به محض آن كه گمان كرد كه رسيده شده است دچار آفت مي شود.

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترين لذت دنيا است.

و در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 8:59  توسط کارو  | 

روزي كه دلم پيش دلت بود گرو                      دستان مرا سخت فشردي كه نرو

 روزي كه دلت به ديگري مايل شد                    كفشان مرا جفت نمودي كه برو

 

          Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your
 email with 1000's of emoticon icons              

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
 
Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons 
براي تو نوشتم كه بيايي و بخواني اما نه تو و نه هيچكس نخواهد دانست كه من براي تو نوشتم و همچنان شعرم ناخوانده باقي خواهد ماند اما من باز هم براي تو خواهم نوشت
night alone girl 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 8:56  توسط کارو  | 

پیشنهادات یک کتاب جیبی

پیشنهادات یک کتاب جیبی
 
·      درامور خیریه شرکت کن.
 
·      هرگز از فروشنده بی ادب خرید نکن. حتی اگر مدتها در آرزوی آن کالا بوده باشی.
 
·      هر چند وقت یک بار به جایی برو که صدای ناله درهای چوبی شنیده شود.
 
·      به اطرافیانت نظر کن و از میان آنها یکی را که شایستگی دوست داشته شدن ندارد برگزین و دوست بدار.
 
·      وقتی پاسخت منفی است آن را طوری بیان کن که هیچگونه ابهامی در شنونده ایجاد نکند.
 
·      به خاطر داشته باش که شخصیت کودک تو همچون کیفیت سوپ است ! هر دوی آنها خانگی است.
 
·      هر گاه خواستی چیزی بخری که در عمر هر آدمی فقط یک بار لازم می شود, بهترین آنچه را که در توانت هست بخر.
 
·      به محض آنکه ازدواج کردی به فکر پس اندازباش تا فرزندانت به راحتی تحصیل کنند.
 
·      تعصباتی را که بر پایه نژاد , جنس, مذهب و یا سن هسـتند, محکوم کن.
 
·      یک چتر قرمز بخر. به این ترتیب یافتن تو در میان انبوه چترهای تیره آسان می شود ضمن اینکه در روز بارانی رنگ زیبایی به طبیعت می بخشی.
 
 
منبع: مجله موفقیت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 8:45  توسط کارو  | 

خدایا جذبه عشق تو خواهم
 که هوشیارم کنی مانند مستان

تو را خواهم پرستیدن که دنیا
 بود ارزانی دنیا پرستان

***

هر که آرد سخن عشق به او می خندم
بعد از این عشق به همه عشق جهان میخندم

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته است به ان می خندم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 9:31  توسط کارو  | 

خدا حقیقت است

خدا حقیقت است
هیچگاه هدف را فراموش نکن! هدف خداست و خدا عشق است، حقیقت است. به همه عشق بورز به گناهکار و قدیس، به دوست و دشمن. در مواجهه با سختی ها و وسوسه ها حقیقت را دنبال کن، حتی اگر ترا به هلاکت رهنمون کند، حتی اگر ترا در آتش بیفکند.
                               جی.پی.وسوانی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 9:15  توسط کارو 

دلم تنگ است از اين دنياي بي آبان دلم تنگ است
از اين فرداي بي سامان
از اين فرمان بي پايان
از اين بغض به درد آلود
به من واگو كه اين سوزان طنين ، گرماي بي رنگ است
دلم تنگ است از اين ارواح بي وجدان دلم تنگ است
از اين سوداي خوش الوان
از اين آه‌ ِ هوس آلود
از اين چشمان بي پرده
به من واگو كه باران ، پاك و بي رنگ است
دلم تنگ است ز دانايان بي باران دلم تنگ است
نگو از سوزش ساغر شكن با من
نگو از تيغ ذهن آلود جلاد خيال انگيز
نگو از خشكي لبهاي بي همدم
نگو از هجرت سرد پدر با من
به من واگو كه آن تار ترك خورده ، شباهنگ است
دلم تنگ است از اين دنياي بي آبان دلم تنگ است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 9:14  توسط کارو  | 

عشق و ازدواج

عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسيد:عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور،اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی.شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسيد:چه آوردی؟و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ!هر چه جلو ميرفتم،خوشه های پرپشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين،تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت:عشق يعنی همين.
شاگرد پرسيد:پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت.استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را كه ديدم،انتخاب كردم.ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت:ازدواج هم يعنی همين

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 9:11  توسط کارو  | 

عوامل شاد بودن

عزت نفس: اعتقاد به اين باور كه افراد شاد هم درست مثل ما هستند. با همان امكانات و همان محدوديت ها. فرد داراى عزت نفس، هم مثبت فكر مى كند و هم واقع گرا است. تصميمات چنين فردى براساس ايده آلهاى واقعى و دسترس پذير، پايه ريزى مى شود و دستاوردهاى او نيز از اعتبار خاصى برخوردار است.
خوش بينى: خوش بين ها، افراد شادى هستند كه از اميدوارى سرشارند. اين افراد معتقدند: ?اگر به قدر كافى توانايى هاى خود را باور داشته باشى، مى توانى هر كارى را كه اراده كنى انجام دهى? يا اينكه ?وقتى انجام كار جديدى را تخمين مى زنى، بايد توقع پيروزى داشته باشى? اگرچه ممكن است افراد خوشبين نيز شكست را تجربه كنند اما با ديدن نيمه پر ليوان در زندگى، هميشه احساس شادى و اميدوارى مى كنند. افراد خوشبين سالمتر هستند و از موفقيت هاى خود بيشتر لذت مى برند.
برون گرايى: افرادى كه برون گرا هستند بيشتر احساس شادى و اميدوارى مى كنند. برون گراها بسيار پرشوق و ذوق و پرانرژى تر از افراد عادى هستند. آنها خود را بيشتر با ديگران درگير مى كنند. دوستان بسيارى دارند و در فعاليتهاى اجتماعى بيشتر نظر ديگران را نسبت به خود جلب مى كنند.
كنترل شخصى: افراد شاد و اميدوار معتقدند، خود سرنوشتشان را تعيين مى كنند. با داشتن حس قوى كنترل بر زندگى شخصى، انسان در هر موقعيتى از زندگى كه نياز به تصميم گيرى دارد، احساس مثبت واقع شدن و خوب بودن مى كند.
و در پايان ?چگونه شاد بودن مهم است?: گفتن اينكه احساس شادى و اميدوارى از طريق رعايت ۴ مورد بالا، امكان دارد بسيار آسان است. اما مهم اين است كه ما ياد بگيريم چگونه اين صفات را در خود تقويت كرده و يا به وجود آوريم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 8:59  توسط کارو  | 

يا لطيف

 

رفتن دلیل نبودن نیست
در آسمان تو پرواز می کنم
عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش
من بیزار از خود و از کرده خویش
دل نامهربانم را به دوش
می کشم تا انسوی مرزهای انزوا
پنهانش می کنم .
تو باور نکن
اما
من عاشقم
رفتن دلیل نبودن نیست
در غروب آسمان تو شاید

در شب خویش چگونه بی تو گم شوم ؟
تو را تا فردا تا سپیده با خود خواهم برد

با یاد تو و با عشق تو خواهم مرد
تو باور نکن اما من عاشقم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 8:59  توسط کارو  | 

قصه عشق

Hosted by
 Tinypic.com
 
قصه ي عشق قصه عجيبي است . قصه معاشقه ها، قصه دوست
داشتن ها، قصه درد و دل كردن دو عاشق و معشوق. واقعا قصه
عشق قصه ای است كه غوغا به پا مي كنه … قصه عشق،قصه
آرزوهايی است که همه تبديل به رويا می شوند . همه تبديل به
خواب بيدارنشدنی می شوند ..... قصه عشق قصه سفر
پرستو های عاشق به شهر عشق هست ، پرستويي كه يك لحظه
سفر ميكند ، سفر به شهر خوشبختي ميكند.
تمام قصه ها با يکی بود يکی نبود يک کسی شروع می شوند
که: يکی بود يکی نبود!
اما قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد ... چشمهایی به
رنگ آبی..... آبیه آبی آنقدر آبی که آسمان در پیش چشمان تو
خجل هست ..
اولين بارش محبتت را بر وجودم به ياد می آورم.... اولين تلاقی
نگاهمان را به ياد می آورم .... از همان اولين بار که نگاهمان به
هم گره خورد، چشمهايت مونس همه شبهای تاريکم شد. واز آن
روز همه روزهايم با ياد تو سپری مي شود.. وهمه شبهايم با
اميد طلوع نگاه تو به صبح می رسد. در تک تک لحظه هاي
زندگیم حضورتو جاری است..... حضورت و حضور يادت تنهاييم
را رونق می بخشد. در عطشناک ترين لحظه های بيابانيم بارش
چشمان تواست که سيرابم می کند... چه با شکوه است وقتيکه
پرنده دلم در آسمان وسيع چشمانت به پرواز در می آيد و چه
زيباست وقتی در خانه نگاهت آرام ميگيرد وتو با گرمای نگاهت
پر و بال خسته اش را مرهم مي نهی..... چشمانت ، عظمت شب
را به تصوير مي كشد . انگار پنجره اي گشوده اي است به رويم تا
از ميانش تمامي كهكشانهاي درونت را به خانه دلم ميهمان كنم .
هميشه به چشمهایت اعتماد داشتم و دارم ....
او هرگز دروغ نمی گوید!!!! دلم می خواهد دو رکعت نماز در برابر
چشمانت بخوانم و دعا کنم که خدا هرگز نگاهت را از نگاهم
نگيرد...
قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد و با دستهایت ادامه
پیدا کرد دستان پر مهرت راهميشه وهميشه قدر دانسته ام ....
دستان پر مهری که در سردترين ساعات زمستانيم غنچه خاموش
قلبم رابه شکفتن پيوند داد ... دستانت ... سرشار نوازشند ...
وقتی با دستان مهربانت دستانم را می گيری ... انگار آرام آرام
خون آرامش رو تو تنم جاری می کنی ...زمانی که دستهای
نيلوفريت با آن انگشتان ظريف قلبم را لمس کرد احساس می کردم
نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم
بردارند ، و گسیخته شوند . دستهای تو ، و پنجه هایت می توانند
دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش
سر برداشته اند و هزاران انفجار در درونش یک باره طغیان
کرده اند را ببندند ، و آن را آرام کنند ... دستت را به من بده ...
آنها را از من مگیر….هر وقت که به دستهايت نگاه کردی جای
دستهای مرا خالی کن که جايشان توی دستهای تو خالی مانده
است.
تو توي زندگي من مثل يک تابلوي نقاشي مي موني… زيبا…
لطيف… پرحس و معركه. يک تابلوي محشر كه انگار تمام
لطافتهاي دنيا را تو خودش جمع كرده… يک نقاشي مات و مبهم
كه انگار جواب تمام معماهاي ذهن من هست و خودش بي جواب
مثل دريای آبی بي‌كران و بزرگ ، مثل آسمون آبي و زلال، آرام و
امن… مثل پرنده رها و سبك… و مثل پرواز خواستني و دور از
دسترس…
تو قشنگترين و لطيفترين تابلويي هستي كه تو زندگي ام ديدم…
يک جورايي انگار تجلي نقاشت هستي. اونم يه تجلي تمام
عيار… مظهر كرامت و بزرگي اون… مظهر استغنا و
بي نيازي اش… مظهر غرور دلنشينش…
کسی که بيشتر از تابلوهاي ديگهء‌ نمايشگاه هستی نظرم را جلب
كردي، چشمم را گرفتي،
‌مي دونم… زياد جلوت توقف كردم… خيلي وقت هست که تو
چشم هایت زل زدم… تو امواج خروشان دريای چشمت غرق
شدم.. تو آسمون آبي نگاهت پريدم …
خيلي وقته بي حركت و مات جلوي اين تابلو ايستادم و فقط
نگاهت مي كنم… از نگاه كردنت سير نمي شم. هر چي مي خوام
برم انگار يه چيز نخونده هنوز توي چشمهایت داد مي‌زنه:

« تو منو هنوز آنطور كه بايد نديده‌اي… »

چشم از چشمت نمي تونم بردارم… خدايا!‌ عجب پرتره‌اي
كشيده‌اي… چقدر سبز و خواستني است… چقدر بي قرار …
چقدر عاشق … چقدر بزر گ …
…تو براي من بهترين و گرانبهاترين تابلوي نمايشگاه آفرينشي،
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 9:18  توسط کارو  | 

138-parvin-1.jpg
خانواده سبز :با پدر بزرگ‌ و نوه‌هايش‌;
پروين‌: والا رضا و نازگل‌ همه‌ زندگي‌ام‌ هستند

كتاب‌ تاريخ‌ ايران‌ نام‌ مردان‌ زيادي‌ را درصفحات‌ خود بايگاني‌ كرده‌ است‌. تاريخ‌ ورزشي‌ايران‌ نيز چنين‌ حالتي‌ دارد، در اين‌ ميان‌ نام‌ چندنفر بيش‌ از ديگران‌ با گوش‌ ما آشناست‌. اولين‌ نفربه‌طور حتم‌ كسي‌ نيست‌ جز «جهان‌ پهلوان‌تختي‌»... و پس‌ از او بدون‌ اغراق‌ مي‌توان‌ گفت‌،ورزشكاري‌ با شهرت‌ «علي‌ پروين‌» پا به‌ اين‌ عرصه‌نگذاشته‌ است‌.
استمرار حضور او در فوتبال‌ ايران‌، چه‌ درنقش‌ بازيكن‌ و چه‌ در لباس‌ مربيگري‌، باعث‌ شده‌ تاخرد و كلان‌، پير و جوان‌ با او آشنا باشند...
پروين‌ هر چند اين‌ اواخر احترام‌ بايسته‌ راتجربه‌ نكرد، اما اعتبار او به‌ قدري‌ است‌ كه‌ تمام‌وقايع‌ منفي‌، خللي‌ بر محبوبيت‌ و معروفيت‌ اووارد نكرده‌ است‌.
افتخارات‌ بي‌نظير و بي‌شمار وي‌، از اوچهره‌اي‌ منحصر به‌ فرد ساخته‌ است‌. اما نكته‌جالب‌ در مورد پروين‌ اسطوره‌ شدن‌ وي‌ است‌ اوبه‌ افسانه‌اي‌ در فوتبال‌ ايران‌ تبديل‌ شده‌ است‌، اويكي‌ از فوتباليست‌هاي‌ بزرگ‌ اين‌ مرزو بوم‌ است‌كه‌ به‌ افتخارات‌ زيادي‌ رسيده‌، او در صحنه‌ اول‌ورزش‌ باقي‌ مانده‌ و همچنان‌ طرفدارانش‌، حتي‌از ستاره‌هاي‌ تيم‌شان‌ او را بيشتر دوست‌ دارند.پروين‌ در حال‌ حاضر زندگي‌ در منطقه‌ خوش‌ آب‌و هواي‌ منطقه‌ «لواسانات‌» در اطراف‌ تهران‌ را به‌زندگي‌ در هواي‌ آلوده‌ ترجيح‌ مي‌دهد، اواوقات‌ فراغتش‌ را با دو نوه‌اش‌ مي‌گذراند و به‌آنان‌ عشق‌ مي‌ورزد. در عصر يكي‌ از روزهاي‌ گرم‌تابستان‌ مهمان‌ منزلش‌ در لواسان‌ بوديم‌ و با اين‌ مرد بزرگ ‌ فوتبال‌ به‌ گفتگو نشستيم‌. پروين‌ ازگذشته‌ها برايمان‌ گفت‌، از گذشته‌هايي‌ كه‌ شايد تابه‌ امروز آن‌ را عنوان‌ نكرده‌ بود... اين‌ گفتگو را بادقت‌ بخوانيد.

خانواده‌ سبز: علي‌ پروين‌ از وقتي‌ چشمش‌ راباز و زندگي‌ را آغاز كرد، تا نوجواني‌اش‌‌ چطور گذشت‌ و چگونه‌ به‌ اين‌محبوبيت‌ و بزرگي‌ رسيد؟
پروين‌: البته‌ شما لطف‌ داريد، من‌ يك‌ ورزشكاركوچك‌ هستم‌، فكر نمي‌كنم‌ كه‌ از ابتدا، مثلا سه‌سالگي‌ام‌ را يادم‌ باشد، تا سن‌ ده‌، دوازده‌سالگي‌ام‌ اصلا چيزي‌ به‌ ياد ندارم‌، جز تصويري‌ ازشيطنت‌هاي‌ دوران‌ كودكي‌، 13 سالگي‌ام‌ را به‌ذهن‌ دارم‌ كه‌ پارچه‌هايي‌ بود كه‌ ريش‌ ريش‌مي‌كردند و گره‌ مي‌زدند و به‌ عنوان‌ توپ‌ از آن‌استفاده‌ مي‌كردند، چون‌ آن‌ زمان‌ كه‌ توپ‌ نبود،ما با آن‌ وسيله‌ كم‌كم‌ فوتبال‌ را شروع‌ كرديم‌، بعددر 14 سالگي‌ توپ‌هاي‌ پلاستيكي‌ آمد كه‌ با آنهاشب‌ها در محل‌ فوتبال‌ بازي‌ مي‌كرديم‌، تا كم‌كم‌توپ‌هاي‌ چرمي‌ آمد و ما در زمين‌هاي‌ خاكي‌آلوده‌، فوتبال‌ شديم‌.
خانواده‌ سبز: شنيديم‌ دوچرخه‌سواري‌ هم‌مي‌كرديد؟
پروين‌: يادش‌ بخير، آن‌ زمان‌ها، هر 2 ساعت‌يك‌ ماشين‌ هم‌ در خيابان‌ ديده‌ نمي‌شد و مردم‌معمولا دوچرخه‌سواري‌ مي‌كردند و ما هم‌ از اين‌حيث‌ مستثني‌ نبوديم‌ و بچه‌ محل‌ها سعي‌مي‌كردند، آن‌ زمان‌ مسابقه‌ بدهند و من‌ هم‌ دردوچرخه‌سواري‌ يكي‌ از كساني‌ بودم‌ كه‌ هيچ‌ كس‌حريفم‌ نمي‌شد بعد كم‌كم‌ همه‌ زندگي‌مان‌ فوتبال‌شد و آلوده‌ به‌ فوتبال‌ شديم‌.
خانواده‌ سبز: در آن‌ زمان‌ لقبي‌ هم‌ به‌ شماداده‌ بودند؟
پروين‌: در آن‌ زمان‌، معروف‌ به‌ «علي‌ زاغي‌»بودم‌، زماني‌ كه‌ در محل‌ تيمي‌ به‌ نام‌ «عارف‌»ايجاد كرديم‌، همه‌ مي‌گفتند (علي‌ زاغي‌) آمد، ماخيلي‌ خوب‌ بازي‌ مي‌كرديم‌. آن‌ زمان‌ كه‌ مافوتبال‌ بازي‌ مي‌كرديم‌، تماشاچيان‌ زيادي‌داشتيم‌، 15 يا 16 ساله‌ بودم‌ كه‌ يك‌ زمين‌ درمحله‌ پايين‌، سر خيابان‌ غياثي‌ «علي‌ الهي‌»، يك‌فروشگاه‌ ورزشي‌ داشتند و به‌ من‌ گفت‌ فردا بياييد،زمين‌ 8 باشگاه‌ كيان‌ تمرين‌ كنيد و من‌ نرفتم‌ وهفته‌ ديگر مجددا علي‌ الهي‌ آمد و سئوال‌ كرد به‌چه‌ دليل‌ نيامديد و من‌ گفتم‌، چرا بايد بيايم‌;خلاصه‌ ما رفتيم‌ و حدود دو جلسه‌اي‌ كه‌ تمرين‌كرديم‌، من‌ را به‌ تيم‌ «البرز» تيم‌ دوم‌ كيان‌ بردند ودر آنجا حدود 6 ماه‌ بازي‌ كرديم‌، بعد از آن‌ به‌تيم‌ كيان‌ آمديم‌ و حدود يك‌ سال‌ هم‌ در آنجابازي‌ كرديم‌ و پس‌ از بازي‌ با كيان‌ به‌ پيكان‌ آمدم‌ وبا آمدن‌ من‌ به‌ اين‌ تيم‌، تمام‌ پرسپوليسي‌ها به‌ تيم‌پيكان‌ آمدند. در سال‌ 47 تمام‌ پرسپوليسي‌ها ازجمله‌ همايون‌ بهزادي‌، كلاني‌، آشتياني‌ و... تمام‌كساني‌ كه‌ صاحب‌ نام‌ در فوتبال‌ ايران‌ بودند، به‌آنجا آمدند. ما در آن‌ سال‌ با تيم‌ پيكان‌ قهرمان‌باشگاه‌هاي‌ ايران‌ شديم‌، همان‌ زمان‌ يك‌ شب‌پاي‌ تلويزيون‌ بوديم‌ كه‌ اعلام‌ كرد، تيم‌ پيكان‌قهرمان‌ شد، منحل‌ شد، كه‌ در همان‌ موقع‌ يك‌ كم‌درگيري‌ پيش‌ آمد، هنوز هم‌ نمي‌دانيم‌ چرا منحل‌شد و به‌ اين‌ ترتيب‌ دوباره‌ همه‌ به‌ پرسپوليس‌برگشتيم‌ و در پرسپوليس‌ مانديم‌.
خانواده‌ سبز: اما چند پرسش‌ خانوادگي‌، درچه‌ سالي‌ ازدواج‌ كرديد؟
پروين‌: در سال‌ 55 كه‌ سنم‌ 29 يا 30 سال‌بود، ازدواج‌ كردم‌.
خانواده‌ سبز: چه‌ طور با همسرتان‌ آشنا شديد؟
پروين‌: مثل‌ همه‌ كساني‌ كه‌ به‌ خواستگاري‌مي‌روند و در اوج‌ بازي‌هاي‌ ملي‌ و زندگي‌اردويي‌ ازدواج‌ كردم‌. يادم‌ است‌ كه‌ قبل‌ ازالمپيك‌ 76 زماني‌ كه‌ «لادن‌» دخترم‌ 6 ماهش‌بود، من‌ بيست‌ روز در خانه‌ نبودم‌ و در آن‌ زمان‌«حشمت‌ مهاجراني‌» و «محمد رنجبر» ما را به‌اردوهاي‌ 2 يا 3 ماهه‌ بردند، مثل‌ الان‌ نبود كه‌ 10روزه‌ به‌ اردو مي‌روند، بلكه‌ تمام‌ مدت‌ در اردو وسفر بوديم‌ و ليلا دختر ديگرم‌ كه‌ در سال‌ 58 به‌دنيا آمد من‌ در سنگاپور بودم‌.
خانواده‌ سبز: آيا در مدت‌ زندگي‌ مشترك‌تان‌تا به‌ حال‌ شده‌، به‌ خاطر ورزش‌ با همسرتان‌ بحث‌كنيد؟
پروين‌: وقتي‌ همسري‌ درك‌ بالايي‌ داشته‌ باشدو بفهمد كه‌ شوهرش‌ چه‌ كار مي‌كند و شغل‌ اوچيست‌، فكر نمي‌كنم‌ كه‌ اصلا مشكلي‌ پيش‌ بيايد،خدا را شكر خانواده‌اي‌ هستيم‌ كه‌ تا به‌ حال‌مشكلي‌ برايمان‌ در اين‌ مورد پيش‌ نيامده‌، قديم‌مثل‌ الان‌ نبود كه‌ تلويزيون‌ همه‌ فوتبال‌ها را نشان‌بدهد و فوتبال‌ تو خون‌ مردم‌ باشد و همه‌ به‌تماشايش‌ بنشينند، در ضمن‌ هيچ‌گاه‌ فوتبال‌ وحواشي‌ آن‌ را به‌ خانه‌ نمي‌برم‌ و به‌ اين‌ دليل‌ خدارا شاكرم‌. در اين‌ سي‌ سال‌ مشكلي‌ در اين‌ موردنداشتيم‌، چون‌ با همسرم‌ رفيق‌ هستم‌ و به‌ بچه‌هايم‌افتخار مي‌كنم‌ كه‌ اين‌ قدر زندگي‌ خوبي‌ داشتيم‌ وداريم‌.
خانواده‌ سبز: در مورد اين‌كه‌ در خانواده‌خودتان‌ چند تا بچه‌ بوديد و پدرتان‌ شغلشان‌ چه‌بود، كمي‌ توضيح‌ بدهيد؟ خوانندگان‌ ما دوست‌دارند بدانند.
پروين‌: ما هشت‌ تا بچه‌ بوديم‌. 4 تا دختر و 4 تاپسر و من‌ هم‌ فرزند پنجم‌ خانواده‌ هستم‌. پدر من‌«حاج‌ احمد» در بازار بزرگ‌ طباخي‌ داشت‌، سال‌ 51، روزي‌ كه‌ تيم‌ ما مي‌خواست‌ به‌ يونان‌برود و در بازي‌ برگشت‌ با كويت‌ شركت‌ كند، چون‌در كويت‌ جنگ‌ بود، بازي‌ را در يونان‌ برگزاركردند، ما شبي‌ كه‌ مي‌خواستيم‌ برويم‌ پدرم‌ را به‌بيمارستان‌ بردند و من‌ به‌ همراه‌ اخوي‌ بزرگم‌ كه‌هميشه‌ يار و ياور من‌ و خانواده‌ام‌ بود گفتم‌ كه‌ بااين‌ وضعيت‌ نمي‌روم‌، اما ايشان‌ به‌ زور مرا سوارهواپيما كرد. پنج‌ روز طول‌ كشيد و ما 6 عصرپنجمين‌ روز به‌ تهران‌ رسيديم‌، كه‌ بلافاصله‌ به‌بيمارستان‌ رفتم‌. پدرم‌ چشمش‌ راكه‌ باز كرد، يك‌خوش‌ آمد به‌ من‌ گفت‌ و از دنيا رفت‌، گويا واقعاچشم‌ انتظار من‌ بود، وصيت‌ ايشان‌ اين‌ بود كه‌ درقم‌ خاكسپاري‌ شوند، كه‌ اين‌ كار را هم‌ انجام‌داديم‌.

خانواده‌ سبز: مادرتان‌ هم‌، در همان‌جا به‌خاك‌ سپرده‌ شده‌ است‌؟
پروين‌: خير، ايشان‌ در بهشت‌ زهرا مدفون‌هستند و ما هر پنجشنبه‌ به‌ آنجا مي‌رويم‌. ماهي‌يكبار هم‌ به‌ جمكران‌ براي‌ زيارت‌ مي‌رويم‌ و ازآنجا هم‌ به‌ سرخاك‌ پدر مرحوم‌مان‌ تا فاتحه‌اي‌بخوانيم‌.
خانواده‌ سبز: از شغل‌ برادرهاي‌تان‌ براي‌ مابگوييد؟
پروين‌: داداش‌ عباسم‌ بازنشسته‌ اداره‌ بهداشت‌و درمان‌ است‌ و داداش‌ محمودم‌ كه‌ تو كار جواهرمي‌باشد، كه‌ ماشاا... وضع‌ مالي‌شان‌ هم‌ خوب‌است‌. برادر كوچك‌ترم‌ مجيد، هم‌ مدير تربيت‌بدني‌ منطقه‌ هفت‌ آموزش‌ و پرورش‌ است‌، اوتحصيل‌ را انتخاب‌ كرد، در حالي‌كه‌ فوتبال‌ خوب‌بازي‌ مي‌كرد.
خانواده‌ سبز: شنيديم‌ كه‌ برادرتان‌ محمود، نقش‌به‌ سزايي‌ در رشد شما داشت‌، كمي‌ در مورد اوصحبت‌ كنيد؟
پروين‌: من‌ در زندگي‌ام‌ انسان‌ محبوب‌تري‌ ازمحمود نديده‌ام‌، زماني‌ كه‌ خانه‌مان‌ در چهارراه‌كوكاكولا بود، طبقه‌ پايين‌ مادرم‌، طبقه‌ وسطمحمود و طبقه‌ بالا من‌ و مجيد زندگي‌ مي‌كرديم‌.مي‌خواهم‌ خاطره‌اي‌ برايتان‌ تعريف‌ كنم‌. يك‌روز ساعت‌ چهار بازي‌ داشتيم‌، قرار شد محمود بامن‌ بيايد، اما او ساعت‌ 12 ظهر به‌ ورزشگاه‌ رفت‌،زماني‌ كه‌ از او پرسيدم‌ محمود چرا با من‌ نيامدي‌گفت‌: درست‌ نبود با شما وارد ورزشگاه‌ شوم‌، دلم‌نمي‌خواهد كه‌ مردم‌ بگويند، پروين‌ با برادرش‌وارد ورزشگاه‌ شد.
خانواده‌ سبز: كمي‌ در مورد جوان‌هاي‌ آن‌زمان‌ براي‌مان‌ بگوييد؟
پروين‌: در آن‌ زمان‌ حداقل‌ 500 تا زمين‌فوتبال‌ تنها در محله‌ زندگي‌ ما بود، زماني‌ كه‌ شماجمعه‌ها مي‌آمديد آنجا، حداقل‌ هزار بازيكن‌آنجا بودند و به‌ دليل‌ توجه‌ به‌ ورزش‌ از اعتياد ومشروبات‌ الكلي‌ دوري‌ مي‌كردند، اما در حال‌حاضر آن‌ قدر ساخت‌ و ساز شده‌، كه‌ زمين‌ فوتبال‌به‌ ندرت‌ ديده‌ مي‌شود. يك‌ سري‌ جوان‌ هم‌ به‌آلودگي‌ كشيده‌ مي‌شوند، من‌ شنيدم‌ كه‌ چندميليون‌ جوان‌ معتاد داريم‌، ما هم‌ از مسئولين‌مي‌خواهيم‌ كه‌ ورزش‌ و امكانات‌ ورزشي‌ راگسترش‌ و توسعه‌ دهند، البته‌ اجازه‌ بدهيد كه‌خاطره‌اي‌ از آن‌ دوران‌ بگويم‌، زماني‌ كه‌ براي‌خودم‌ كسي‌ شده‌ بودم‌. مادرم‌ به‌ من‌ گفت‌: علي‌يك‌ نصيحتي‌ به‌ تو مي‌كنم‌، هميشه‌ ياد خواهرانت‌كه‌ ناموس‌ تو هستند، باش‌... توي‌ اين‌ خانه‌، آدم‌مجرد و خلاف‌ نياوري‌، مادرم‌ خيلي‌ خوب‌ بود،هنوز هم‌ كه‌ هنوز فكر مي‌كنم‌ كه‌ هست‌، هر چيزي‌كه‌ دلمان‌ مي‌خواهد سر خاكش‌ مي‌گوييم‌. مادرم‌هميشه‌ مي‌گفت‌ هر چي‌ خدا بخواهد، همان‌مي‌شود، اگر خدا بخواهد هر كاري‌ انجام‌ شودهمه‌ چيز دست‌ به‌ دست‌ هم‌ مي‌دهد و برعكس‌، ماهر چيزي‌ كه‌ تو زندگي‌مان‌ داريم‌، از مادرمان‌داريم‌ و هميشه‌ به‌ يادش‌ هستيم‌.
خانواده‌ سبز: حالا كمي‌ از نوه‌هاي‌تان‌ بگوييد؟
پروين‌: همان‌ طور كه‌ خودتان‌ مي‌بينيد، اين‌دو نوه‌ام‌، مرا به‌ خود سرگرم‌ مي‌كنند. والا رضا ونازگل‌ تمام‌ زندگي‌ام‌ هستند، بعد از ظهر زماني‌ كه‌فارغ‌ از كار به‌ منزل‌ مي‌آيم‌، سعي‌ مي‌كنم‌ با اين‌ دوخودم‌ را سرگرم‌ كنم‌.
خانواده‌ سبز: و از دامادهاي‌تان‌ راضي‌ هستيد؟
پروين‌: به‌ لطف‌ خدا، آرش‌ و حسام‌ بچه‌هاي‌خوبي‌ هستند و من‌ از آنان‌ كاملا راضي‌ هستم‌. هم‌آنان‌ مرا دوست‌ دارند و هم‌ من‌ آنان‌ را...


برادر پروين‌: علي‌ دوست‌ داشت‌، من‌فوتباليست‌ شوم‌


مجيد پروين‌، برادر كوچك‌تر علي‌ پروين‌، ده‌سال‌ تفاوت‌ سني‌ با علي‌ دارد، او خاطرات‌ خوبي‌از برادر خود دارد، او براي‌ ما خاطرات‌ زيادي‌بازگو كرد كه‌ در ذيل‌ خواهيد خواند:
_ آن‌ زمان‌ فوتبال‌ به‌ شكل‌ امروز نبود، هركس‌ كه‌ فوتبال‌ بازي‌ مي‌كرد، بايد شغل‌ ديگري‌ هم‌مي‌داشت‌ تا بتواند امرار معاش‌ كند، به‌ همين‌خاطر خانواده‌ با فوتبال‌ علي‌ مخالفت‌ مي‌نمودند وفكر مي كردند كه‌ او از زندگي‌ عقب‌ بماند.
_ آن‌ زمان‌ كه‌ علي‌ در كيان‌ بازي‌ مي‌كرد، يك‌سفر به‌ اهواز داشتند، علي‌ از پدرم‌ تقاضاي‌ پول‌كرد، اما پدرم‌ مخالفت‌ كرد، تا شايد علي‌ با تيم‌ به‌اهواز نرود، اما علي‌ با كيان‌ به‌ اهواز رفت‌. پس‌ ازرفتن‌ علي‌، ما سه‌ روز از پدر خدا بيامرزمان‌ خبري‌نداشتيم‌، به‌ هر جايي‌ كه‌ فكرمان‌ مي‌رسيدسرزديم‌، حتي‌ عكسش‌ را هم‌ در روزنامه‌ها چاپ‌كرديم‌، شب‌ چهارم‌ بود كه‌ با كيسه‌ ميوه‌ آمد وگفت‌: چون‌ به‌ علي‌ پول‌ ندادم‌ و طاقت‌ نياوردم‌،از اين‌ رو با قطار به‌ اهواز رفتم‌ و تمام‌ شهر را زير پاگذاشتم‌، اما او را پيدا نكردم‌، مي‌خواستم‌ به‌ اوپول‌ بدهم‌.
_ علي‌، ابتدا مانند برادرم‌ محمود در كار طلابود، اما او عاشق‌ فوتبال‌ بود.
_ زماني‌ كه‌ پدرم‌ فوت‌ كردند، در بازي‌پرسپوليس‌- پاس‌، يك‌ دقيقه‌ سكوت‌ اعلام‌ شد.
_ برادران‌ بزرگ‌ من‌ عباس‌ و محمود جاي‌پدرمان‌ هستند.
_ خانواده‌ ما همه‌ پرسپوليسي‌ هستند.
_ راستش‌ نمي‌دانم‌ اصليتمان‌ كجايي‌ است‌، امااقوام‌ مي‌گويند كه‌ خانواده‌ پروين‌ تهراني‌ الاصل‌هستند.
_ در 13، 14 سالگي‌ عضو تيم‌ عارف‌ شدم‌،علي‌ هيچ‌وقت‌، اهل‌ پارتي‌ بازي‌ و... نبود، من‌حتي‌ به‌ تيم‌ ملي‌ جوانان‌ هم‌ دعوت‌ شدم‌، اماسرانجام‌ تحصيل‌ را انتخاب‌ كردم‌.
_ آموزش‌ و پرورش‌ 19 منطقه‌ است‌ كه‌ هركدام‌ يك‌ مسئول‌ تربيت‌ بدني‌ دارد و من‌ مسئول‌منطقه‌ هفت‌ هستم‌.
_ بچه‌هاي‌ علي‌ بيشتر با من‌ بزرگ‌ شدند، چراكه‌ ما با هم‌ زندگي‌ مي‌كرديم‌ و علي‌ بيشتر در سفربود، از اين‌ رو مراقبت‌ از بچه‌ها را من‌ برعهده‌داشتم‌، به‌ همين‌ خاطر احساسات‌ عاطفي‌ زيادي‌بين‌ ما رد و بدل‌ شد.


كوتاه‌ از علي‌ پروين‌


_ علي‌ پروين‌ سوم‌ تير ماه‌ سال‌ 1325 دركوچه‌ غريبون‌ به‌ دنيا آمد.
_ به‌خاطر چشمان‌ سبزش‌ در محل‌ به‌ او «علي‌زاغي‌» مي‌گفتند، او آن‌ زمان‌ با دوچرخه‌اش‌ لب‌جوي‌ آب‌، كه‌ عميق‌ به‌ نظر مي‌رسيد، مثل‌ يك‌بندباز به‌ جلو مي‌راند و آن‌قدر روي‌ كارش‌ تمركزداشت‌، كه‌ متوجه‌ اطراف‌ نبود و جالب‌ اين‌ كه‌،هيچ‌ وقت‌ او نمي‌افتاد.
_ استعداد او در طلاسازي‌ هم‌ زبانزد محل‌بود، اما اين‌ بچه‌ باهوش‌ به‌ سمت‌ فوتبال‌ كشيده‌شد.
_ حاج‌ احمد پدر پروين‌ از آنجا كه‌ در بازارتهران‌ طباخي‌ داشت‌، مرد ثروتمندي‌ بود وپروين‌ احتياج‌ نداشت‌ كه‌ جايي‌ كار كند، اما آن‌زمان‌ رسم‌ بر اين‌ بود كه‌ پسران‌ از سن‌ پايين‌ به‌دنبال‌ يادگرفتن‌ حرفه‌اي‌ باشند.
_ زماني‌ كه‌ 4 ساله‌ بود، پيش‌ از اين‌ كه‌ با توپ‌بازي‌ كند، به‌ آن‌ خيره‌ مي‌شد و مدت‌ زيادي‌ آن‌را نگاه‌ مي‌كرد.
_ بزرگ‌تر كه‌ شد، با توپ‌ از كله‌ سحر تا اذان‌ظهر بازي‌ مي‌كرد، كمي‌ كه‌ بزرگ‌تر شد، هميشه‌كاپيتان‌ تيم‌ محلش‌ بود.
_ مي‌گويند پروين‌، به‌جز حرفه‌اي‌ بودن‌ دردوچرخه‌سواري‌، عاشق‌ موتورسواري‌ هم‌ بود وتك‌ چرخ‌هايش‌ در خيابان‌ عارف‌ زبانزد خاص‌ وعام‌ بود.
_ لباس‌هايش‌ هميشه‌ خاكي‌ بود، اما مادرخدابيامرزش‌ هيچ‌ گاه‌ او را دعوا نمي‌كرد.
_ بچه‌ محل‌هاي‌ پروين‌ مي‌گويند: او عاشق‌شيريني‌ بود و هرگاه‌ پول‌ تو جيبي‌ مي‌گرفت‌، به‌قنادي‌ آقا مرتضي‌ كه‌ سر چهارراه‌ عارف‌ بود،مي‌رفت‌ و چند عدد نان‌ خامه‌اي‌ مي‌خورد آقامرتضي‌ هم‌ كه‌ پروين‌ را خيلي‌ دوست‌ داشت‌، با اونصف‌ قيمت‌ حساب‌ مي‌كرد.
_ غروب‌ها بچه‌هاي‌ عارف‌ به‌ قهوه‌خانه‌مي‌رفتند، در آنجا چاي‌ مي‌خوردند و گل‌ يا پوچ‌بازي‌ مي‌كردند; جالب‌ اين‌ كه‌ در «گل‌ يا پوچ‌» هم‌هيچ‌ كس‌ حريف‌ او نمي‌شد، او در همان‌ نگاه‌ اول‌در ميان‌ دو دسته‌ 20 نفره‌، تشخيص‌ مي‌داد كه‌ گل‌دست‌ چه‌ كسي‌ است‌، او به‌ دوستانش‌ مي‌گفت‌: ازچشم‌ها مي‌خواند كه‌ گل‌ در دست‌ كيست‌؟
_ پروين‌ به‌جز فوتبال‌ به‌ واليبال‌ عشق‌مي‌ورزد و هنوز هم‌ اين‌ ورزش‌ را انجام‌ مي‌دهد،آخر هفته‌ها پروين‌ در زمين‌ واليبال‌ است‌.
_ در اردوهاي‌ ملي‌، هم‌اتاقي‌ هميشگي‌ او«ناصر حجازي‌» بود.
_ مامان‌ نصرت‌ خدابيامرز، مي‌گفت‌: تمام‌بچه‌هايم‌ يك‌ طرف‌، علي‌ يك‌ طرف‌، از بس‌ كه‌شيطان‌ است‌. برادر و خواهرهايش‌ در 18 ماهگي‌شروع‌ به‌ راه‌ رفتن‌ كردند ولي‌ علي‌ در 14ماهگي‌،...
_ در محله‌ عارف‌، بچه‌هاي‌ محل‌ به‌ فوتبال‌،گاري‌سواري‌ و هسته‌ بازي‌ خيلي‌ علاقه‌ داشتند.يك‌ روز علي‌ 500 هسته‌ برد، اما زماني‌ كه‌ به‌ خانه‌باز گشت‌، ديد كه‌ مادرش‌ همه‌ آنها را دور ريخته‌است‌.
_ ده‌ ساله‌ كه‌ بود، برادرش‌ حاج‌ محمودبرايش‌ يك‌ دوچرخه‌ مشكي‌ رنگ‌ هركولس‌ خريدو او يك‌ ساعت‌ با آن‌ لب‌ جدول‌ هنرنمايي‌ كرد ودوستانش‌ هم‌ به‌ او نگاه‌ مي‌كردند.
_ كتاني‌ چيني‌ پروين‌، شهره‌ خاص‌ و عام‌ بود،او به‌ آنها علاقه‌ زيادي‌ داشت‌، تنها كافي‌ بود توپ‌در گوشه‌اي‌ بيفتد و او با چرخشي‌ سريع‌ به‌ آن‌برسد.
_ در زمان‌ كودكي‌ توپ‌ دوست‌ خوبش‌ بود،حتي‌ در زمان‌ خواب‌ هم‌ آن‌ را از خودش‌ جدانمي‌كرد، او حركت‌هايي‌ با توپ‌ انجام‌ مي‌داد، كه‌بسيار عجيب‌ و غريب‌ بود.
_ كريستال‌ پالاس‌ در آن‌ سال‌ها براي‌ شماره‌7 ايران‌، 500 هزار دلار مي‌پرداخت‌. پدرش‌موافقت‌ خود را اعلام‌ كرد، اما مادر مي‌گفت‌: توهنوز بچه‌اي‌، آنجا ديوانه‌ مي‌شوي‌، نمي‌تواني‌دوام‌ بياوري‌... در غربت‌ روحيه‌ات‌ به‌ هم‌ مي‌ريزدو... اين‌ شد كه‌ او از رفتن‌ به‌ انگليس‌ منصرف‌ شد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 9:2  توسط کارو  | 

ارسال و دریافت فکس توسط کامپیوتر با نرم افزار
 Snappy Fax 3.59.1.1
 

به جز اتصال به اینترنت از مودم خود چه استفاده ای می کنید ؟ مودم شما قادر است بسیاری کارهای دیگر مانند عمل نمودن به عنوان یک تلفن خانگی تمام عیار با تمام امکانات و یا جایگزینی مناسب برای دستگاه فکس شما باشد ! اجرای این ویژگی های مختلف نیازمند وجود نرم افزار های مورد نظر است .

شرکت SnappySoftware نرم افزار قدرتمندی با نام Snappy Fax داراست حدود که 7 سال است در زمینه ی ارسال و دریافت فکس توسط کامپیتر پیشتاز است .

برخی ویژگی های نرم افزار Snappy Fax :

ارسال فکس از هر نرم افزار ویندوز , دریافت مستقیم فکسها به داخا کامپیتر شما , Forward نمودن خودکار و قابل تنظیم فکس ها به هر شماره ی فکس دیگری و یا هر تعداد Email آدرسی ( مناسب برای زمانهایی که شما در کنار سیستم خضور ندارید ) , Fax تصاویر بلافاضله پس از Scan و Edit نمودن آنها توسط Scanner , دارای ابزارهای گوناگونی برای ویرایش فکس خود , مجهز به دیکشنری برای تشخیص لغات سالم و یا ناسالم و ....

لیست ویژگی های کامل این محصول .....

برای کار با این نرم افزار تنها نیاز به یک Fax Modem است و با تمامی ویندوز های نیز سازگاری دارد.

نسخه ی کامل نرم افزار با حجم 5.1 مگابایت :
http://down1.pcpop.com/Down/2005/11/Snappy Fax 2000 v3.59.1.1 Final.ENG.zip

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 8:51  توسط کارو  | 

بي تو غمناکترين شعر غروب انگيزم
باغ بي ريشه ام و هم نفس پائيزم

مانده ام در پس، پس کوچه تنهائي خويش
شود آيا که از اين در به دري بگريزم؟

گرچه پنداشته ام لايق چشمانت نيست
دل ناقالبم و اين غزل ناچيزم

هر چه گشتيم در اين شهر نبود اهل دلي
که بداند غم دلتنگي و تنهائي من

 

پروانه خیال



وقتی شبیه آینه ها مهربان شدی
من یک ستاره ماندم و تو، کهکشان شدی

غمگین و دلشکسته به راهت نشسته ا
از آن شبی که خاطره ای بی نشان شدی

با من سخن بگو که منم آشنای تو
ای آشنا که با دل من هم زبان شدی

می بینمت که پشت تن بوته های یاس
پروانه خیال مرا آشیان شدی

وقتی نشست مهر نگاهت به جان من
چون عشق در خزان دلم جاودان شدی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 8:17  توسط کارو  | 

Paradox of Our Times مغايرتهاي زمان ما

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time
ما امروزه خانه هاي بزرگتر اما خانواده هاي کوچکتر داريم؛ راحتي بيشتر اما زمان کمتر

we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment
مدارک تحصيلي بالاتر اما درک عمومي پايين تر ؛ آگاهي بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness
متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهاي بيشتر اما سلامتي کمتر

We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom
بدون ملاحظه ايام را مي گذرانيم، خيلي کم مي خنديم، خيلي تند رانندگي مي کنيم، خيلي زود عصباني مي شويم، تا ديروقت بيدار مي مانيم، خيلي خسته از خواب برمي خيزيم، خيلي کم مطالعه مي کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه مي کنيم و خيلي بندرت دعا مي کنيم

We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلي زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافي دوست نمي داريم و خيلي زياد دروغ مي گوييم

We?ve learned how to make a living, but not a life; we?ve added years to life, not life to years
زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي کردن را ؛ تنها به زندگي سالهاي عمر را افزوده ايم و نه زندگي را به سالهاي عمرمان

We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints
ما ساختمانهاي بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه هاي پهن تر اما ديدگاه هاي باريکتر

We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less
بيشتر خرج مي کنيم اما کمتر داريم، بيشتر مي خريم اما کمتر لذت مي بريم

We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor
ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان از يک سوي خيابان به آن سو برويم

We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice
فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

we write more, but learn less; plan more, but accomplish less
بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم

We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر

We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality
کامپيوترهاي بيشتري مي سازيم تا اطلاعات بيشتري نگهداري کنيم، تا رونوشت هاي بيشتري توليد کنيم، اما ارتباطات کمتري داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتري داريم

These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships
اکنون زمان غذاهاي آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت هاي پست، سودهاي کلان اما روابط سطحي

More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes
فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذاي بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايي اما خانواده هاي از هم پاشيده

That?s why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را براي موقعيتهاي خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگي يک موقعيت خاص است

Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs
در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهي به نيازهايتان داشته باشيد

Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love
زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذاي مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايي را که دوست داريد ببينيد

Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival
زندگي فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره اي ازلحظه هاي لذتبخش است

Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را براي روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

Remove from your vocabulary phrases like ?one of these days? and ?someday?. Let?s write that letter we thought of writing ?one of these days?
عباراتي مانند ?يکي از اين روزها? و ?روزي? را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه اي را که قصد داشتيم ?يکي از اين روزها? بنويسيم همين امروز بنويسيم

Let?s tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزي را که مي تواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

Every day, every hour, and every minute is special. And you don?t know if it will be your last
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

If you?re too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it ?one of these days ?. Just think??One of these days ?, you may not be here to send it !
اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را براي کسانيکه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که ?يکي از اين روزها? آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... ?يکي از اين روزها? ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد!

Green Eternity

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 8:14  توسط کارو  |