تبليغاتX
هوزان

هوزان

دلتنگي

 

می خواهم هم آغوش نسیم شوم تا شاید مرا به آغوش تو بسپارد.نگاه آسمانیت را به 7 آسمان نمیفروشم. آسان به دست نیامدی اما آسان از دست دادمت. چرا من؟ چرا تو که عطش عشق آبت ساخته بود؟ چرا ما؟ باز هم صلاح به جدایی ست. می دانم. دیگر به رسم زمان عادت کردم. اما برایم باران همیشه باران است و آسمان همیشه تو.
مي نوسيم تا بداني دل شكستن هنر نيست نه ديگر نگاهم را برايش هديه مي كنم و نه ديگر دم از فاصله ها مي زنم و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم فقط شعر مي نويسم تا با بيت هايم نام او را قافيه كنم شايد نامهرباني هايش را باور كند......
من از طنين صداي باد مي لرزم . باد به دور تنهايي انگشتان من زوزه مي كشد من از آواز گامهاي رذالت در سياهي مي ترسم و باد فانوس مرا برده است من از ميزگرد هستي شناسان در سوي بن بست اين كوچه ها مي هراسم و باد به دور روزنه هاي هستي من ديوار كشيده است
در سراشيبي كه نامش زندگيست با همه بيگانگي ها ميروم ... در سكوت سرد و غمگين زمان بي هدف بي يار و تنها ميروم ... ميروم شايد كه در دشتي كه نامش زندگيست ... بازيابم آنچه را گم كرده ام
کلام آخر و تلختر از همه اما شایان ذکر برای دیوانه ای.......:
گفتي که مرادوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من ده
گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و ان وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست
من و این همه دلتنگی محال بود اما هیچ محالی برای همیشه محال

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 13:10  توسط کارو  |